پیر ما باز هم گفت...
حکایت پیر و سوالمندان
جماعت مریدان را ز پندار و گفتار و کردار پیر ما حیرتی افتاده بود. حلقهزنان بر گرد سرای پیر، حلقه بر در زدند، آن حلقه به گوشان که خود دیر زمانی چو حلقه بر در بودند. رندی از اهالی یسار، در آن میانه برخواست، موی سر فرفری و سینه کفتری، گلدرشت لباسی بر تن و کُت یککَتی بر دوش، صدا در حنجره لغزاند که...
نه آفتابی نه مهتابی نه ابری
نه مشتاقی نه بیزاری نه صبری
...
کی هستی و چی هستی فقط خدا میدونه
حل این معما ما رو کرده دیوونه
پس پیر ما پیدا آمد، پشت کفش خوابانده، پشت مو مالانده، عرقگیر سپید بر تن، لنگ بر شانه و دستمال یزدی بر دور مچ بسته، نظری بر ایشان افکند و گفت: شما را چه میشود؟
مریدی گفت، سوالمان گرفته...
پیر گفت: مگر شما را این اعتقاد نباشد که،
دور هم بودن خودش یه نعمته
دور هم پیش رفیقان...
پس به این حد قناعت کنید که دیگر نیکی و پرسشمان نیاید.
رفیقی شفیقطور پیر را گفت: چونی؟
پیر ما گفت: خستهام من... خستهام من... مثل مرغ بال و پر شکستهام من...
ظریفی زان میانه سربرآورد و گفت:
پارسال بهار دستهجمعی... به کجا شدی ای پیر؟
پیر ما بخندید و گفت:
به خدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم...
مریدی گفت: زآن سفرهای بسیار به کفرستان و زآن سیاحتهای بیشمار به گبرستان، چه حاصل و چه توشه؟
پیر ما گفت: من به غربت رفتم و دیدم به مانند وطن نیست...
عزیزانم اگر شیر و شکر، غربت بنوشید... به خدا به مانند گدایی وطن نیست...
جماعت خواستند که بازپرسند، لیک پیرما اشارتی به آسمان کرد و گفت:
سپیدهدم اومد و وقت رفتن...
هیاهویی در میان مریدان برخواست. پیر ما ژکوندوار تلخندی زد و خطاب به ایشان گفت: ندونستن عیب نیست... چی عیبه؟
مریدان یک صدا گفتند: دونستن!
پس چون مراد پیر ز مریدان حاصل آمد و سعی مریدان باطل، پیر ما ساز خود برداشت و به بالای چشمه شتافت که آب را گل کردن از بالادست خوشتر است.
حکایت پیر و مریدان و مردمان
پیر ما را گفتند مردمان را چون بینی؟
گفتا به این دو چشم...
مریدان گفتند: ما را نشاید بدین مختصر گویی رخت خود چاک و به نعرهی بیهوده حنجر خود بیازاریم... چیزی گو که بدین پارگیها ارزد...
پیر ما گفت: مردمان را هم اینگونه دیدم که شما را... حقگذاری قول و فعل من به مختصری از شما مریدان ادا شدی لیک شما را جز گریبان چاک و فریاد راک، خوش نیاید. پس در این راه چنان پابند گریبان ویران و نعرهی پریشان شدید که از اصل فارغ و در فرع لایق ماندید، چنان که واماندید و پارگی محور شدید...
پس مریدان چون اینها شنیدند بیدرنگ و لاینقطع نعرهها زده، به چشم بر هم زدنی گریبان رخت عید خود دریده، سر به بیابان گذاردند و هوایی عوض کردند...
حکایت پیر و درز دیوار...
در گذر هر روزهی پیر ما، تَرکی بود به دیوار کنار و گذر. پس پیر از سر بطالت به قدر عافیت، هر زمان که مقدور شدی انگشت به درز کردی و کاویدن از سر گرفتی. در گذر ایام و به همت سرانگشت و مشت، آن تَرک شکافی و آن درز سولاخی شد عظیم. از قضا آن خانه خانهی اقتصاد بود و آن دیوار، جرز خزانهای آباد. چنان که به ناگاه سه هزار میلیارد از سولاخ برون زد، برون زدنی. و خبر از دهان بیچاک و بست مریدان تراوش کرده، پیر مجهولالهویهی ما به یک شب معلومالحال و دست بسته به گونی شد و کارش به قاضی افتاد. چون در گونی گشادند، پیر ما قاضی و معلق بازیاش گرفت، خندهای کرد و گفت: "من سوراخشو پیدا کردم... باید به من جایزه بدید... راهش رو به همه یاد میدم... همه مردم یهویی با هم پولدار میشند..." چون این اباطیل یاوه از پیر شنیدند در گونی بستند و پیر از بهر توجیه بردند!
جمعی بر آنند که پس از این قول، پیر ما را بر سر جای، سخت نشاندند و بعض دگر گفتند، پس از این قول، پیر ما را بر سر جای سخت، نشاندند. القصه چون لختی بگذشت و مریدان تیز و بز و خر، بنچاق و سند ز منقول و منگول آوردند و از برای ملاقات سر از گونی پیر گشودند، پیر سربرآورد و گفت: "من کمتر از اونی هستم که برای مردم پیامی داشته باشم اما..." و بعد از این اما، به قدر یک مثنوی در باب خطر پیدا کردن درز اقتصادی، آن هم با سولاخی به این گشادی، شعر کوتاه گفت و از مریدان خواست به همان یک لقمهی حلال نان و پنیر و نفت خود اکتفا کنند و با دم شیر و دیگر اعضا و جوارحش بازی نکنند که عاقبت کار همین است که هست.
